.:. معرفي وب .:.



.:. منوي اصلي .:.
:: صفحه اصلی
:: مطلب های وبلاگ
:: ارتباط با من
:: خوراك وبلاگ
.:. موضوعات .:.
:: خودمونی
:: خوندنی
:: دیوانه نگاری
:: ورزشی
:: کاریکاتور
:: دانلود آهنگ
:: دانلود فول آلبوم
:: دانلود ویدئو کلیپ
:: جالب
:: حقیقت دردناک
:: نقد
:: اجتماعی
:: سیاسی
:: خبر
:: تکست
:: پاپ
:: رپ
:: تلویزیون
:: خنده دار
:: مذهبی
:: حقیقت خوب
:: بازی
:: راک
.:. آرشيو مطالب .:.
:: 90/11/01 - 90/11/30
:: 90/10/01 - 90/10/30
:: 90/09/01 - 90/09/30
:: 90/08/01 - 90/08/30
:: 90/07/01 - 90/07/30
:: 90/06/01 - 90/06/31
:: 90/05/01 - 90/05/31
:: 90/04/01 - 90/04/31
:: 89/12/01 - 89/12/29
:: 89/11/01 - 89/11/30
:: 89/10/01 - 89/10/30
:: 89/09/01 - 89/09/30
:: 89/08/01 - 89/08/30
:: 89/07/01 - 89/07/30
:: 89/06/01 - 89/06/31
:: 89/05/01 - 89/05/31
:: 89/04/01 - 89/04/31
:: همه آرشیوها
.:. چند تصویر .:.
.:. معرفی اینجا به هرکی دوس داری .:.
.:. آمار وبلاگ .:.
.:. گزینه های وب .:.
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه!
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه !
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا !
پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!
قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!